شیز: تلخ و شیرین

جستجو در وبلاگ


درباره من


هادی نیکخواه
سپتامبر 1985
تکاب ،آذربایجان غربی
Accounting
عشق IT


لینکدونی

آرشیو لینکدونی روزانه

لینک دوستان







آرشیو موضوعی

آرشیو ماهانه

آخرین یادداشت ها

وضعیت

  • پشتیبانی و هاستینگ از جابلاگی
  • Atom 0.3
  • RSS 2.0
  • OPML
    Check Page Ranking
    تعداد پستها: 113
    تعداد نظرات: 1158
    آخرین به روز رسانی: , 28.08.2008
    Powered by Movable Type 3.2
    © Copyright شیز
  • « وقتی موبایل سازها با هم می ترکانند | صفحه اصلی | نسل ما نسل موسیقی پاپ و نسل شما نسل موسیقی رپ »

    تلخ و شیرین

    قضیه مربوط میشه به پائیز 86 یه روز بارونی زمان خدمت تو پلیس راه ، ماجرا از این قرار بود که منو یه افسر و راننده به عنوان تیم گشتی پلیس راه تو جاده در حال گشت زنی بودیم که از طرف مقر پلیس راه اعلام کردن یه دستگاه سواری پژو از جاده منحرف شده و احتمالا هم فوتی هم داره . دیگه هوا تاریک شده بود و به علت بارندگی جاده هم حسابی لغزنده بود . بعد از اینکه به ما اطلاع دادن ماهم خیلی سریع خودمونو به محل رسوندیم چند لحظه بعد هم پاسگاه انتظامی و آمبولانس و در آخر جرثقیل هم اومد. متاسفانه سواری پژو به علت سرعت زیاد و لغزندگی جاده از جاده منحرف و به ته دره رفته بود که در نتیجه یه زن و شوهر جوان به طرز دلخراشی فوت کرده بودن . جسد ها رو از ماشین خارج کردیم و توسط آمولانس به پزشکی قانونی انتقال داده شد و جرثقیل هم خوردو رو بعد از دو ساعت تلاش بیرون کشید ما هم به علت ترافیک جاده و تکرار نشدن حادثه مشابه تا تمام شدن مراحل امداد تو محل بودیم .
    دیگه همه رفته بودن ما هم چراغ چشمک زن و کله قندی ها رو جمع می کردیم  تا بریم که یهوی افسرمون متوجه یه صدای از بین علف های کنار جاده شد . وای خدای من امکان نداره  یه نوزاد ، اونم سالم . اینطور به نظر میرسید که موقع خروج ماشین از جاده و موقع چپ شدن به طور معجزه آسای بچه از ماشین به بیرون پرت شده . تنها آسیبی هم که دیده بود یه خراش رو گونش بود خیلی بچه خوشگلی هم بود ولی اصلا حال و رمقی نداشت سریع بردمش داخل بنز و بخاری های ماشینو گذاشتم رو درجه آخر و یه چای هم براش ریختم و یواش یواش دادیم خورد تا یکم حالش عوض شد . در این حین هم موضوع رو به مقر اعلام کردیم و به طرف مقر حرکت کردیم قبل از اینکه ما برسیم پاسگاه به خانواده متوفی ها اطلاع داده بودن که بچه سالم . وقتی که ما رسیدیم یه عالمه آدم اونجا جمع شده بودن وقتی ما رو دیدن همه حمله کردن طرف ما تا بچه رو از ما بگیرن ، دیگه اینجا بود که همه گریه می کردن . 

    delicious Balatarin توسط هادی نیکخواه در 16, 2008 01:37 |
    نظرات
    نظر شما